Peter_AdamAndEveInTheGardenOfEden.jpg1# خلقت

قبل از خلقت هیچ چیز وجود نداشت. خدا همه چیز را خلق نمود. او فرشتگان را خلق نمود ولى بعضى از فرشتگان برخلاف خدا شوريدن و آنها به شياطين تبديل شدند. خدا شياطين را برروى زمين قرار داد. لوسيفر پادشاه اين شياطين است. خدا همه چیزی را كه ما میبینیم خلق نموده است: حيوانات, درختان, كوه ها, دريا ها, آسمان, ستارگان, و آفتاب. خلقت خدا كامل بود. آخرين چیزیکه خدا خلق نمود مرد و زن بود. او مرد را از خاک و زن را از قبرغه مرد آفريد. زن كمك كننده و همكار مرد بود. خدا روح حيات در آنها دميد.

آدم و حوا برهنه بودند ولى آنها شرم نداشتند. خدا آنها را در باغ قرار داد. خدا گفت كه خلقت خوب است و استراحت كرد. تا كنون هیچ گناهی در جهان نبود. خدا به آدم و حوا گفت که پربار باشند, زياد شوند, او را اطاعت كنند و از ميوه درختيكه در وسط باغ قرار دارد نخورند. قرار بود كه آنها بالاى خلقت حكومت نموده و جهان را پر سازند.

2# انسان گناه كرد - - از خدا رو گشتاند

آدم و حوا زندكى هاى عجيب و شگفت آور در عدن داشتند. آنها هیچ كار نداشتند, گرسنه نميشدند, تشنه نميشدند, درد نداشتند و هیچ لباس ضرورت نداشتند. قرار بود آنها بالاى خلقت حكومت نموده و حيوانات را نامگذارى كنند. خدا با آنها مستقيما صحبت مينمود. خدا به آنها فرمود كه از يك درخت نخورند. ولى حوا جرئت كرد نزديك آن درخت منع شده برود. و بعداٌ یک مار آمده او را وسوسه نمود.

" آيا خدا گفته كه از اين درخت نخوريد؟" او پرسید. "نخواهى مرد اگر از اين درخت بخورى." او گفت. مار به حوا دروغ گفت.

حوا از ميوه آن درخت خورد. بعداٌ او آنرا به آدم نيز داد و او هم آن میوه را خورد. بعداز آن آنها برهنگى خود را درک نموده و از برهنگى خود شرميدند. آنها از برگ ها برای خود لباس ساختند.

بعداٌ خدا آنها را صدا زد. " آدم كجا هستى؟ كى گفت كه برهنه هستى؟ آيا از ميوه آن درخت خوردى؟" بعداٌ آدم به گناه خود در حضور خدا اعتراف كرد. خدا آنها را از باغ بيرون نمود.

خدا ايشان را لعنت نمود: مرد بايد كار كند و عرق بريزد, زمين خار بار خواهد آورد. زن از درد زايمان رنج خواهد برد.

ليكن خدا رحيم بود. او از پوست حيوان براى شان لباس ساخت. خدا نتيجه گناهيشان را توسط يك قربانى پوشانيد. بخاطر گناه آدم و حوا خدا شمشير آتشين را در باغ گذاشت تا از دوباره داخل شدن شان جلوگیری شود. خدا برايشان فرمود كه پراگنده شويد و نفوس تان زياد شود و زمين را پر سازيد. آدم و حوا اولاد هاى داشتند و همه آنها گناهکار بودند. خدا با آنهم آنها را خيلى محبت نمود.

Cain_and_Abel008.jpg

3# قائین و هابیل

فرزندان آدم و حوا نیز مانندوالدین خویش گناهکار بودند. اولین اولاد آنها پسر بوده که نامش قائن بود. او دهقان شده و از زمین مواظبت و نگهداری مینمود. طفل دوم آنها هابیل نام داشت که یک چوپان بوده و از حیوانات مواظبت میکرد. آنها با تقدیم قربانی های خویش از یک نوع مذهب یا دین عمل کردند. قائن یک قسمت از محصول زمین خود را به خدا تقدیم نمود، اما هابیل اولین بره گله خود را و بهترین قسمت آنرا به خدا تقدیم نمود.

خدا قربانی هابیل را قبول نمود، اما خدا از قائن را قبول نکرد. هابیل قربانی خود را با ایمان و با ریختن خون پیش نمود. از همین لحاظ قائن بسیار قهر شد. خدا از قائن پرسید که چرا قهر شدی و گفت که نگذار گناه آقای او شود. بعداٌ قائن تا هنوز قهر بود. او هابیل را به مزرعه برده و او را کشت.

خدا قائن را مخاطب قرار داد:"برادرت کجاست؟"

قائن گفت:"آیا من محافظ برادرام هستم؟"

خدا گفت:"خون برادرات فریاد میکشد..."

خدا قائن را بخاطر گناهش جزاء داده و او را سرگردان در روی زمین ساخت. اما خدا رحم خود را نسان داد. او بر قائن یک نشان یا علامت گذاشت که هیچ کس او را نخواهد کشت.

B100%20Noah's%20Ark.jpg4# نوح

خدا هر گناه را جزاء میدهد، او وعده های خود را نگاه میدارد، و یک نجات دهنده را تهیه میکند.

اولاد های آدم و حوا به مرتکب شدن گناهان زیادی به علیه خدا ادامه دادند.

آنها بطور کلی دوستی و اطاعت بخدا را توقیف دادند. خدا از آنها رنجیده بود. او از ساختن آدم متأسف بود. ولی در آنجا یک مرد عادل بنام نوح بود.

خدا به نوح گفت که یک کشتی سازد، و او انسان ها را توشط یک سیل از بین خواهد برد. به همین لحاظ خدا کسی است که زندگی میدهد. او میتواند این زندگی را نیز بگیرد. لیکن این همه خدا را خفه ساخت. نوح شروع کرد که از چوب و قیر یک کشتی بزرگ بسازد. فامیل او نیز در ساختن کشتی با نوح کمک نمودند. نوح به مردم راجع به آمدن سیل موعظه نموده و آگاه ساخت. مردم بالای نوح خندیدن و خدا را مسخره نمودند.

ابر ها جمع شدند. جوره های حیوانات به آمدن شروع کردند. حیوانات و فامیل نوح داخل کشتی شدند. بعدأ خدا دروازه کشتی را بسته نمود.

همان بود که باران برای چهل شب به باریدن شروع نمود. آب از زمین بالا آمد.

همه مردم به جزء نوح و خانواده او در آب غرق شدند. آنها زیاد تر از یک سال در کشتی بودند. خدا در تمام آنوقت باایشان بود و به آنها توجه داشت. بالاخره آب پائین آمد و همه جا گل شده بود.

خدا دروازه کشتی را باز نمود و بعدأ حیوانات با نوح و خانواده او از کشتی بیرون آمدند. نوح یک قربانی را جهت شکرگذاری بخاطر زندگی دوباره او و خانواده اش به خدا تقدیم نمود.

خدا در آسمان یک کمان رستم مثل یک وعده قرار داده که دیگر او هیچوقت جهان را دوباره توسط آب خراب نخواهد کرد.

5# سدوم و عموره

windowslivewriterbiggsodomgomorrahandblogging-f65bimage03.pngخدا از گناه نفرت داشته و گناه را جزا میدهد.

دو شهر بنام سدوم و عموره بودند که از گناه پر بودند. در شهر سدوم مردی عادل بنام لوت، خانمش و دو دختر هایش زندگی داشتدند. آنها گناهکار بودند، لیکن آنها در شهر کدام عمل خراب انجام نداده بودند. بخاطر همین گناه، خدا تصمیم گرفت که شهر های سدوم و عموره را خراب نماید.

خدا میدانست که لوت یک مرد عادل بود و او بالای وی رحم داشت. خدا فرشته خود را فرستاد تا لوت را مطلع نمود که شهر را ترک نماید، زیرا شهر فردا خراب خواهد شد.

مردم آن شهر به خانه لوت آمده و خواستند به فرشته ها حمله نمایند.

فرشته ها مردم آن شهر را کور نمودند. در آن شب لوت، خانمش و دختر هایش شهر را ترک کردند. فرشته ها به آنها گفتند که به خدا توکل داشته و پلان خدا را پیروی کنند؛ به عقب نگاه نکنند.

طوریکه آنها فرار نمودند، خانم لوت به عقب نگاه کرده و به یک ستون نمک تبدیل شد.

لوت و دختر هایش نجات یافتند بخاطریکه خدا به آنها رحم داشت. خدا، مردم بدکار آن شهرها را جزا داد.

abraham-isaac.jpg6# ابراهیم و اسحاق

خدا یک پلان دارد

مردی عادل بنام ابرام بود. خدا او را بخاطر ایمانش انتخاب کرد. او توکل بخدا داشت. ابرام (ابراهیم) یک زن داشت که نامش سارا (ساره) بود. ابرام اولاد نداشت، لیکن او کاکای لوت بود.

خدا از ابرام خواست که از جائیکه زندگی داشت به یک جای ناشناخته مهاجرت نماید. ابرام تمام مال و دارائی خود را جمع نموده حرکت کرد. زیرا ابرام ایمان بخدا داشت، خدا به او وعده ها داد: او یک سرزمیناز خود خواهد داشت. او اولاد های زیاد خواهد داشت. تمام مردم جهان از طریق اولاده او برکت خواهند یافت.

موقعیکه سدوم و عموره خراب شدند، فرشته ها نزد ابرام آمده و به او گفتند که در ظرف یک سال او یک پسر خواهد داشت. ابرام و سارا خندیدند، بخاطریکه آنها هر دو بسیار پیر بودند. یک سال بعد آنها یک پسر داشتند و آنها او را اسحاق نامیده که معنی خنده را دارد. آنها اسحاق را بسیار دوست داشتند و توجه فوق العاده به او داشتند.

یک روز، خدا به ابرام گفت که اسحاق و یکمقدار چوب را گرفته به یک جای برود که ابرام اسحاق را قربانی خواهد کرد. ابرام بخدا ایمان داشت و اینکار را انجام داد. اسحاق پرسید: "حیوان برای قربانی کجاست؟" ابرام گفت:"خدا تهیه خواهد نمود." بعدأ آنها به جای درست آمدند. ابرام مذبحی ساخت و یکمقدار چوب بالای آن قرار داده، اسحاق را بسته نموده و آماده کشتن کرد. یک فرشته ظاهر شده او را توقیف داد. "به پسر صدمه نرسان." فرشته گفت. ابرام یک قوچ که خدا تهیه کرده بود دید. خدا به ابرام گفت که او از ابرام خوش بود، بخاطریکه او ایمان بخدا داشت. از آن وقت به بعد نام هایشان به ابراهیم و ساره تبدیل شد.

خدا وعده های خود را بیاد ابراهیم آورد (سرزمین، اولاد ها و برکت جهان)

اسحاق رشد نموده کلان شد و اولاد ها و نواسه های از خود داشت.

haronyhya.jpg7# مصر

خدا وعده های خود را نگهمیدارد و کسانی را که به او ایمان دارند برکت میدهد.

اولاده ابراهیم برای گریز از قحطی به مصر نقل مکان نمودند. پادشاه مصر برایشان یک توده زمین داد. آنها چهارصد سال در آنجا بدون زحمت و مشکل زندگی کردند. خدا آنها را برکت داد و نفوس آنها زیاد شد و ثروتمند شدند. پادشاه جدید در مصر به قدرت رسید و او گفت: "فامیل ابراهیم بسیار زیاد است، ممکن آنها بر ما پیروز شوند." این پادشاه آنها را غلام ساخت و ایشان را مجبور ساخت که یک شهر توسط خشت و گِل آباد کنند. هنوزهم بخاطر برکات خدا، نفوس شان زیاد میشد. پادشاه زندگی هایشان را خرابتر و سختر ساخت. هنوز هم آنها برکت یافته بودند. بعدأ پادشاه شروع به کشتن اطفال ذکور کرد. در حقیقت آنوقت بسیار مشکل بود، آنجا گریان و ناله بود و خدا گریه فرزندان ابراهیم را شنید. او رنج آنها را میدانست. بخاطر رنج آنها خدا پلان نمود تا کسی را برای نجات فامیل ابراهیم بفرستد بخاطریکه آنها مردم خدا بودند و خدا رحیم است و محبت دارد.

mosesDM0403_468x602.jpg8# بوته شعله ور

خدا برای نجات مردم خود کسی را تعیین میکند.

یک فامیل که بخدا ایمان داشت یک طفل را بنام موسی پنهان کردند. زیرا نظر به فرمان پادشاه که تمام اطفال ذکور باید کشته شوند وقتیکه موسی هم کمی بزرگ شده بود پنهان شده نمیشد، فامیل اش او را در یک سبت گذاشته و در دریای نیل تنها رها نمودند. هنگامیکه دختر پادشاه در کنار دریا حمام میکرد که موسی را پیدا کرد، و او را بزرگ نمود. وقتیکه موسی یک مرد جوان شد او کسی را کشت که یکی از فرزندان ابراهیم (مردم خدا) را مورد لت و کوب قرار داده بود. موسی به بیابان فرار کرد و او سرگردان شد چنانکه خدا او را آماده ساخت تا فامیل ابراهیم را رهایی دهد. یک روز هنگامیکه موسی گوسفندان را میچراند او دید که یک بوته شعله ور شده ولی بوته نمیسوزد. او یک آواز را شنید که گفت: "کفش هایت را از پایت در آور. تو در زمین مقدس هستی." همچنان خدا به موسی گفت: "برو به مصر و مردم مرا نجات ده." خدا به موسی گفت: "هستم آنکه هستم." خدا به موسی خود را آشکار ساخت.

موسی ترسیده بود. خدا به او معجزه داد که چوبدست را به مار و دست سالم را به دست مریض تبدیل نمود. موسی به خدا ایمان آورد و نزد پادشاه مصر بازگشت نموده و از او خواهش کرد که اسرائیلی ها را رها کند. پادشاه مصر رد نمود. موسی با مردم صحبت کرد و برایشان گفت که او آنها را کمک خواهد کرد که فرار کنند به سرزمین که خدا به ابراهیم، جد شان وعده داده است.

خدا بسیار قدرتمند است. بخاطر سرکشی پادشاه مصر او ده بلا را فرستاد و حتی تمام اولاد های اولباری آنها را کشت بجز کسانی که خون را بالای دروازه خود گذاشته بودند. اخیراَ پادشاه مصر برایشان گفت که مصر را ترک کنند. اسرائیلی ها مصر را رها کرده موسی نجات دهنده شان را تعقیب کرده به بیابان رفتند.

10-commandments.jpg9# ده احکام

خدا انتظار عدالت را دارد

نسل های ابراهیم مصر را ترک کردند. مردم مصر بسیار قهر بودند و یک لشکر به تعقیب آنها فرستادند. مردم خدا زیاد بود و پیدا نمودن آنها در بیابان آسان بود. آنها در کنار یک دریا آمده و بدام افتیدند. خدا از آب یک راه خشکه باز نمود و آنها از همان راه گذشته به زمین خشک رسیدند. لشکر مصری ها داخل همان راه شده و خدا راه را بسته نموده و آب را جاری ساخت و تمام لشکر مصری ها هلاک شدند.

خدا در مسیر راه بطرف سرزمین وعده شده در بیابان غذا، و آب برایشان تهیه کرد. اما مردم شکایت نمودند. آنها بسیار شکرگذار نبودند از چیزهائیکه خدا برایشان داده بود. موسی جهت دعا تنها به یک کوه بالا شد. وقتیکه موسی دربالای کوه بود. حضور خدا در یک طوفان آمد. در آسمان رعد و برق پیدا شد و مردم از این بسیار ترسیدند. خدا به موسی ده احکام را داد: یک: خدایان دیگر غیر از من نداشته باش.

دو: بت ها را نپرستید.

سه: بخاطر کار های شیطانی از نام من استفاده نکنید.

چهار: روز هفتم کار نکنید و این روز را مقدس نگاه دارید.

پنج: پدر و مادر را احترام کنید.

شش: قتل نکنید.

هفت: زنا نکنید.

هست: دزدی نکنید.

نه: تهمت غلط به کسی نبندید.

ده: چشم طمع به خانه، زن و دارائی شخصی دیگر نداشته باشید.

خدا این احکام را در یک لوح سنگ نوشت.

موسی برای روز های زیاد در بالای کوه بود. مردم شک کردن را شروع نمودند و به فکر آنها که موسی مرده است. بعدأ اولاده ابراهیم یک بت را ساختند و او را خدا گفته و میتوانستند ببینند. آنها گوشواره های طلا و پول را دادند و یک بت بشکل گوساله که توسط انسان ساخته شده بود پرستش مینمودند. آنها همچنان گناه های دیگر را هم مرتکب شدند.

موسی از کوه پائین آمده و دریافت که مردم چه کرده بودند. وقتیکه موسی دید که آنها چه را پرستش مینمودند او بسیار قهر شد. موسی لوح سنگ را که در آن احکام خدا بود به پائین انداخت. موسی کسانی را که همان بت که بشکل گوساله ساخته شده بود پرستش میکردند کشت. موسی یک لوح سنگ جدید ساخت و خا همان ده احکام را دوباره به آن لوح سنگ نوسته نمود.

[آن مردم که بی اطاعتی خدا را نموده بودند کشته شدند خدا میخواهد که ما از او اطاعت کنیم. به همان قدر که محبت خدا به ما زیاد است، به همان قدر گناه باید جزاء داده شود]

blog_bronze_snake.jpg10# مار برنجی

خدا رحیم بوده و یک راه نجات را برای انسان آماده میکند. او از ما میخواهد که هر عمل ما مطابق راه و طریقه او باشد.

هنگامیکه مردم خدا مهاجرت مینمودند، آنها به شکایت کردن خود ادامه داده و توکل بخدا نداشتند. آنها در کنار یا نزدیکی سرزمین وعده شده رسیدند. خدا به موسی دستور داد تا چند نفر را جهت دیدن آن سرزمین روان کند. آن سرزمین بسیار خوب بود اما بخاطرایکه آنجا خطرناک بود آنها مجبور شدند به خدا توکل نمایند.

مردم داخل شدن را به آنجا که خدا برایشان داده بود رد نموده، بخاطرایکه ایمان نداشتنئد. خدا تصمیم گرفت که مردم خود را نابود کند لیکن موسی دعا نمود و خدا دعای او را شنید. خدا به موسی گفت که به مردم اش بگوید که آنها برای مدت چهل سال در بیابان سرگردان خواهند شد. خدا گفت که تمام کسانی که داخل شدن به سرزمین وعده شده رد نموده بودند هیچگاه به آن سرزمین داخل نخواهند شد.

در وقت سرگردانی در بیابان، مردم زیادتر شکایت نموده و بی اطاعتی خدا را نمودند. خدا مار ها را فرستاد که آن مردم را بگزد و بسیار مردم را مار گزید. موسی دوباره دعا کرد و خدا دعایش را شنید. خدا به موسی گفت یک مار فلزی بساز و او را بالای یک تیر قرار بده. هرکس که بطرف آن مار ببیند شفاء خواهد یافت. اگر آنها بطرف مار نبیند خواهد مرد. موسی مار برنجی را در بین مردم برد. بعضی مردم دیدند و نجات یافتند. دیگران که دیدن بطرف آن مار را رد کردند نجات نیافتند. بعضی مردم که حتی به این چیز های جدید نتوانستند تصور کنند، بناءً آنها مردند.

بعد از این خانواده ابراهیم برای سالهای زیاد سرگردان بودند. خدا به آنها محبت داشت. خدا به آنها غذاء و آب میداد. لباس و بوت هایشان کهنه نمیشد. به آهستگی تمام مردم که داخل شدن به سرزمین وعده شده را رد کرده بودند مردند. بعداز سالهای زیاد، خدا آنها را به سرزمین وعده شده آورد و آن سرزمین را برایشان داد. آنها شهر ها و فارم ها ساختند و در آن سرزمین زندگی نمودند.

the_birth_of_christ_1024x768.jpg11# تولد عیسی

خدا وعده های خود را نگهمیدارد و یک طفل خاص را میفرستد.

خدا تعداد زیادی پیغمبران را فرستاده بود که به آنها بگویند که خدا کسی را روان میکند که آنها را از جزاء گناهانشان نجات دهد.

در سرزمین وعده شده مردی بنام یوسف زندگی داشت که نامزد یک دختر جوان بنام مریم بود. مریم هیچوقت با یک مرد رابطهء نداشت، اما خدا با قدرت روح پاک خود یک طفل را در رحم او بوجود آورد. وقتیکه یوسف فهمید که مریم حامله دار است او تصمیم گرفت که از مریم جدا شود. فرشته های خدا هر یک یوسف و مریم را ملاقات نموده گفتند:" این پسر از خدا است." طوریکه فرشته خدا به یوسف گفته بود یوسف با مریم ازدواج نمود. لیکن او تا وقتیکه مریم طفل را ولادت نکرد با اوهمبستر نشد.

فرشته ها نزد چوپانان رفته و گفتند:" امروز یک نجات دهنده بشر تولد شد. خدا با ماست." چوپانان رفته و عیسی که یک طفل بود پرستش نمودند.

وقتیکه عیسی یک طفل بود، آنها او را به معبد برده تا یک قربانی شکرگذاری به خدا تقدیم نمایند. در آنجا هر روز یک مردی بنام شمعون بود. او یک مرد بسیار پیر بود. خدا به او گفته بود که تا نجات دهنده خدا را نبیند نخواهد مرد. وقتیکه مریم و یوسف، عیسی را داخل معبد بردند خدا به شمعون گفت که این همان نجات دهنده جهان بود. در آنجا زنی بنام حنه نیز بود. آن زن همچنان وعده خدا را که او یک نجات دهنده روان خواهد نمود بیاد داشت. حنه و شمعون بخاطر آمدن نجات دهنده خدا در معبد فریاد سرداده خوشحالی نمودند.

وقتیکه عیسی دوازده ساله شد آنها بطور معمول به جشن رفتند. موقعیکه پدر و مادر او بعداز ختم جشن عازم خانه شدند آنها نتوانستند که عیسی را پیدا کنند. بناءٌ آنها دوباره به اورشلیم رفتند و عیسی را که با معلمین یهود در حال سوال کردن و گوش نمودن در معبد با آنها بود پیدا نمودند. تمام کسانی که جواب هوشیارانه او را شنیده بودند متعجب بودند.

 

baptism-of-jesus.jpg12# تعمید عیسی

عیسی خدمت خود را با تعمید شروع نمود.

خدا یک پیغمبر را بنام یحیی فرستاد. او پسر خاله عیسی بود. او نه در شهربلکه در بیابان موعظه مینمود.

یحیی به مردم میگفت که توبه کنید، خدا را پیروی کنید و کارهای درست و نیک انجام دهید. او مردم را تعمید میداد. کسانی که تعمید میشدند به یک انسان جدید تبدیل میشدند. شخص سابق غوطه آب شده میمرد و دفن میشد. یحیی به مردم میگفت کار کنید و خوش باشید با کاری که شما انجام داده اید و خوبی و نیکی کنید. مردم از یحیی پرسیدند آیا تو نجات دهنده هستی. او در جواب گفت:" کسی بعداز من میآید که من لایق کشیدن بوت هایش را هم ندارم." او همچنان گفت:" راه خداوند را آماده کنید." مقصد او عیسی بود.

وقتیکه عیسی تقریباٌ سی ساله بود او خدمت خود را با سفر کردن به جائیکه یحیی موعظه میکرد شروع نمود.

وقتیکه یحیی، عیسی را دید او گفت:" ببینید بطرف قربانی که گناهان تمام جهان را پاک خواهد ساخت." عیسی داخل آب شد. یحیی نمیخواست که او را تعمید دهد، چونکه یحیی میدانست که عیسی تقدیس شده و پاک بود. اما عیسی گفت:" مرا تعمید بده و نشان ده که درست است." همان بود که یحیی، عیسی را داخل آب نمود.

وقتیکه عیسی از آب بیرون آمد. آنها یک آواز بلند را شنیدند:" این است پسر من. که از او خشنودم." روح خدا بشکل کبوتر و روشنی بالای عیسی قرار گرفت.

عیسی به اینطریق خدمت خود را شروع نمود.

[ما به این طریقه با خدا قدم زدن را شروع نمودیم.]

بعداز زندگی عیسی به روی زمین، یکی از پیروان او با یک مرد افریقائی ملاقات نمود. آن مرد کلام خدا را میخواند اما وعده های خدا را نمیدانست. آن پیرو عیسی همه چیز را برای او شرح داد. آن مرد افریقائی پرسید:" من ایمان دارم. اکنون چرا من نمیتوانم که تعمید شوم؟"

همان پیرو عیسی به آب رفته و آن مرد افریقائی را تعمید داد.

[عیسی بما نشان داد که راستی و حقیقت چیست. حالا ما باید کارهای درست و خوب نمائیم. وقتیکه ما ایماندار شویم، ما تعمید شده میتوانیم.]

jesus-calms-the-storm_1_.jpg13# عیسی بحر را آرام میسازد

عیسی بالا جهان طبیعی قدرت داشت.

بعداز اینکه عیسی تعمید شد. بسیار مردم شروع به آمدن کردند تا به موعظه او گوش دهند. او همچنان مردم را شفاء داده و دیگر معجزات نمود. عیسی دوازده حواریون انتخاب کرد، آنها را تعلیم داد و آنها در همه سفر ها همرایش بودند.

یک روز او تمام روز موعظه کرد و شفاء داد. او بسیار خسته شد و به کشتی سوار شد تا از بیروبار مردم که نزدش آمده بودند دور برود. در کشتی او به خواب رفت. او آرام بود. طوفان با وزش باد شدید شروع کرد. حواریون عیسی ماهیگیران بودند و در باره کشتی میفهمیدند. طوفان بسیار شدید بود و آنها ترسیده بودند. آنها عیسی را از خواب بیدار کرده پرسیدند:" آیا در مورد ما فکر نمیکنی که اگر ما بمیریم؟" عیسی برخاست و پرسید:" چرا ترسیده اید؟ ایمانتان کجاست؟" عیسی ایستاده شد دست های خود را بالا کرده و گفت:" خاموش، و آرام شو." طوفان خاموش شد. باران نیز خاموش شد. امواج آرام شد. حواریون عیسی پرسیدند:" این کیست که حتی باد و بحیره هم از او اطاعت میکنند؟"

[عیسی برایشان نشان داد که او قدرت خدا را بالای جهان طبیعی دارد] آنها کشتی را بطرف دیگر بحیره آوردند.

image14.jpg14# عیسی یک مرد دیوانه دیوزده را شفاء میدهد

عیسی بالای شیطان قدرت دارد.

در قصه گذشته، عیسی طوفان را آرام نمود. در آنجا یک مرد که در کنار دیگر دریاچه زندگی داشت. او یک دیوانه دیوزده بود. آنها معمولاٌ در قبرستان ها زندگی دارند. آن مرد برهنه بود. مردم کوشش داشتند که او را بازنجیرها بسته نمایند. اما همیشه او فرار مینمود. او خود را صدمه میزد بخاطریکه او کاملاٌ دیوانه بود.

وقتیکه عیسی و شاگردان اش به آنطرف دریاچه آمدند، آن مرد دویده نزد آنها رفت و خود را به زمین انداخت.

ارواح ناپاک که در آن مرد بود گریان سرداد:" عیسی، پسر خدا، با من چه کار داری؟" عیسی پرسید:" نامت چیست؟" ارواح ناپاک جواب دادند،" او بسیار زیاد، براینکه ما زیاد هستیم."

ارواح ناپاک نمیخواستند که از آن مرد بیرون بیایند. آنها عیسی را میشناختند که آنها را هلاک کرده میتوانست. آنها نزد عیسی عذر و زاری نموده تا آنها را در رمه خوک ها که در آن نزدیکی بود براند. عیسی آنها را در رمه خوکها روان کرد. خوکها دویدند و در آب افتیده غرق شدند. [خوکها ترجیع میدهند مردن را نسبت به داشتن شیطان.] آن مرد دیوانه دیوزده حالش خوب شد و کالا به تن نموده و میخواست با عیسی برود. عیسی برایش گفت خانه برود و نزد فامیل خود باشد. آن مرد همانطوریکه عیسی برایش گفته بود انجام داد و انجیل را شهر به شهر انتشار داد.

مردم شهر در مورد آنکه چه اتفاق افتیده بود شنیدند، و آنها آمده از عیسی خواستند که برود. آنها فکر کردند آنها خوش بودند لیکن آنها حقیقت را از دست داده بودند. عیسی و شاگردانش آنجا را ترک نموده و دوباره به کشتی سوار شدند.

JesusHealsGirl.jpg15# عیسی یک دختر جوان را شفاء میدهد

عیسی بالای مرگ قدرت دارد.

عیسی تعلیم میداد و مردم زیاد با مشکلات نزد او میآمدند و او همه آنها را شفاء میداد. یکبار یک رهبر مذهبی نزد او آمده و از عیسی خواست که به منزل اش بیآید و دخترش را شفاء دهد. آن دختر بسیار مریض بود. پدر دختر گفت:" اگر تو بیآیی و دست ات را بالای دخترم بگذاری او خوب میشود."

عیسی او را تعقیب نموده به خانه اش رفت. پیش از رسیدن او بخانه، عیسی صدای گریه و سوگواری را شنید. مردم به او مرد میگفتند که :" دخترات مرد."

عیسی گفت:" نترسید، ایمان داشته باشید. ایمان تانرا از دست ندهید، او نمرده است، او صرف خواب است." مردم خندیدند. [آنها میدانستند که کسی بمیرد همانطور میباشد.]

عیسی مردم را از همان اطاق که دختر در آن بود بیرون کشیده صرف در آنجا پدر و مادر آن دختر، پترس، یعقوب و یوحنا باقی ماندند.

عیسی به او دختر گفت:" دخترک بر خیز." آن دختر چشمان خود را باز نموده و از جا برخاست. این یک خبر خوش برای همه بود. عیسی به آنها گفت که به دخترک غذاء داده تا او بخورد. [آن دختر یک روح نبود.]

عیسی آن خانه را ترک نمود. آن دختر خوب بود.

[اگر بالای شما مراسم دفن اجراء میشد و این با شما واقع میشد جواب شما چه است!]

feed-5k.jpg16# عیسی مردم زیاد را غذاء میدهد

عیسی توجه به احتیاجات مردم دارد.

مردم بسیار زیاد عیسی را تعقیب نمودند. انها به تعلیمات عیسی میخواستند گوش بدهند. انها میخواستند شفاء بیآبند. هزاران مردم شب و روز با او بودند.

یکبار عیسی و شاگردانش آنها را ترک نموده و به یک جای ویرانه رفتند. اضافه تر از پنج هزار نفر او را تعقیب نموده و به آن جای رسیدند. شام فرا رسید . مردم گرسنه بودند. شاگردان گفتند:" آنها را به خانه هایشان بفرستید تا بتوانندغذا برای خود دریابند. عیسی گفت:" آنها از کجا غذاء خواهند یافت؟ شما به آنها غذاء دهید." غذاء برای اینقدر مردم زیاد = 200 روزه معاش.

شاگردان گفتند:" ما همه توانستیم که نزد یک بچهء کمی غذاء پیدا کنیم." (این بچه پنج نان و دو ماهی دارد). مردم بشکل گروپ وار نشستند. عیسی غذاء همان بچه را گرفته خدا را شکر نمود و نان ها را پاره کرد. و به شاگردان داد و شاگردان آنها را به مردم توزیع کردند (به 15،000-10 مردم). بعداٌ هرکس بقدر کافی سیر نموده بودند و شاگردان باقیمانده نانها را جمع نمودند. وقتیکه مردم غذاء خوردند سیر شدند و هنوز هم دوازده سبد از غذا باقیمانده بود.

بنابراین مردم میخواستند که عیسی را پادشاه خود سازند. عیسی فهمید که این پلان خدا نیست بناٌ او آنجا را ترک نموده و به یکجای خلوت رفته دعا کرد.

lll7-08.jpg17# عیسی یک مرد کور را شفاء میدهد

عیسی بالای هر مریضی قدرت دارد.

عیسی در روز دعا به جای دعا رفت. همانکه او آنجا را ترک میکرد او یک مرد نابینا را دید که گدایی مینمود.

حواریون عیسی پرسیدند:" کی گناه کرده و این مرد را نابینا ساخته است؟"

"هیچکس گناه نکرده است." عیسی گفت "این مرد نابینا است تا قدرت خدا را نشان دهد."

عیسی گِل را گرفته بر روی چشمان مرد نابینا مالید. عیسی به مرد گفت که برو و چشمان خود را شستشو کن. مرد نابینا رفت و چشمان خود را شست و قادر به دیدن شد! مزدم او را دیده پرسیدند:" آیا او همان گدای نابینا نیست؟" بعضی هاگفتند:" این مرد او نیست...او فقط به مثل او است...او همان مرد است!" رهبران مذهبی از مرد پرسیدند:" چطور شفاء یافتی؟"

مرد نابینا گفت:" عیسی مرا شفاء داد. او یک پیغمبر است. او گِل را گرفت و به چشمانم گذاشت. من آنرا شستم و حالا میتوانم ببینم." " نه او یک گناهکار است." [آنها از عیسی و چیز های نواش میترسیدند.] " آیا یک گناهکار شفاء داده میتواند؟" شما رهبران مذهبی هستید ولی شما از حقیقت چشم پوشی میکنید!

همان مرد نابینا گفت:" اگر یک مرد خدا را پرستش میکند و خواست و اراده او را انجام میدهد خدا به او گوش میدهد. هیچکس از شروع جهان یک مرد نابینای مادر زاد را شفاء نداده است. اگر از طرف خدا نبوده هیچ کار نتوانسته است."

بعداٌ عیسی او را پیدا نمود و از او پرسید:" آیا تو به پسر خدا ایمان داری؟"

" او کیست که ممکن به او ایمان آورم؟" مرد نابینا گفت.

عیسی گفت:" او همان کسی است که تو همین حالا میبینی، با تو صحبت میکند."

" من ایمان دارم." مرد نابینا گفت.

Del_Parson_Last_Supper_400.jpg18# شام خداوند

عیسی به ما نشان داد که رهبران خوب مثل کی هستند و نشان داد که چطور او را بیاد داشته باشیم.

عیسی در اورشلیم بود و تا وقتی موعظه کرد که رهبران مذهبی بر او قهر شدند. رهبران مذهبی آمادگی دستگیری او را گرفتند. عیسی، حواریون خود را برای غذا و تعلیم جمع نمود. خدمت او به پایان میرسید.

عیسی برایشان گفت که این آخرین غذاایشان تا یک مدتی است. عیسی برخاست و لباس بیرونی خود را کشیده و یک جان پاک را به گِرد کمر خود بست. عیسی حواریون خود را گفت:" شما ضرورت دارید که پاهای یکدیگر را بشوید." حواریون تاءمل کردند، اما عیسی پافشاری نمود که او پاهای آنها را بشوید. عیسی گفت:" این یک مثال برای شما است که رهبران باید خدمتگذار باشند." او همچنان بیاد آنها آورد،" احکام مرا پیروی نمائید." بعداز آن عیسی، یهودای اسخریوطی را خائن معرفی نمود. یهودا برخاست و بیرون رفت تا به عیسی خیانت کند.

بعداٌ عیسی از غذا شکرگذاری نموده نان را توده کرد. او گفت:" این مثال دیگر برای شما است. این بدن من برای شما است. هنگامیکه از این میخورید بیاد داشته باشید."

بعداٌ شربت را به آنها داده گفت:" این است خون من که برای شما خواهد ریخت. این مثال از وعده نو خدا برای شما است. هرگاه از این مینوشید مرا بیاد داشته باشید."

بعداز این عیسی با حواریون صحبت کرده، بیرون از شهر به دعا رفتند.

tLuk2344Dore_TheDarknessAtTheCrucifixion.jpg19# دستگیری و مصلوب شدن عیسی

او جان خود را برای ما داد.

بعداز شام خداوند عیسی و حواریون اش برای دعا کردن از شهر بیرون رفتند.

هنگامیکه عیسی دعا میکرد، یهودا عساکر را بخاطر دستگیری عیسی آورد. عساکر، عیسی را نزد رهبران مذهبی بردند. عساکر، عیسی را لت و کوب کرده و کوشش نمودند عیسی اقرار کند. عیسی انکار نمود. رهبران او را نزد پادشاه بردند.

پادشاه گفت:" این مرد هیچکاری غلط نکرده است." ولی رهبران مذهبی گفتند:" عیسی را بکُشید."

پادشاه، عیسی را سی و نُو بار شلاق زد. رهبران تا هنوز او را میخواستند بکُشد. عساکر او را لت و کوب و ریشخند نمودند و بالاخره پادشاه موافق شد تا عیسی را بکُشد.

عساکر، عیسی را گرفته بیرون از شهر برده و بروی زمین انداختند و به صلیب میخکوب نمودند. عساکر میخهای بزرگ را به دستها و پاهای او کوبیدند و خارها را بر سراش گذاشتند و صلیب را ایستاده نمودند. بالای صلیب، عیسی درد زیاد داشت و بخوبی نفس کشیده نمیتوانست. عساکر به عیسی شراب را پیش کردند اما عیسی انکار کرد.

عیسی مُرد و گفت:" تمام شد."

عیسی مجازات گناهان تمام جهان را بر سر خود گرفت. یک مرد بیگناه جریمه تمام انسانها گناه آلود را پرداخت. خدا وعده داده بود که از طریق یک شخص تمام جهان، مردم او خواهند شد. وقتیکه عیسی مُرد آفتاب ظهر به تاریکی تبدیل شد. رئیس عساکر عیسی را نیزه زد تا ثابت کند که او مُرده است.

resurrection.jpg20# قیام عیسی

عیسی بالای مرگ قدرت دارد.

شاگردان عیسی به همان جای که عساکر او را کشته بودند و بدنش را به یک غار برده بودند رفتند؛ یک جای سرد. عساکر یک سنگ بزرگ را در قسمت ورودی غار قرار دادند و از آن غار محافظت میکردند. شاگردان عیسی نتوانستند بدن او را برای مراسم تدفین آماده کنند بخاطریکه همان روز رخصتی بود.

سه روز بعد، بعداز رخصتی، زنها به قبر آمدند تا بدن عیسی را برای تدفین آماده سازند. وقتیکه زنها در غار رسیدند، عساکر رفته بودند و سنگ از دهن غار لول خورده بود. زنها در داخل قبر دو فرشته را دیدند. فرشته ها پرسیدند:" چرا زنده را در بین مردهگان میپالید؟ او اینجا نیست، او برخاسته است." عیسی مدت زیاد مرده نبود. او زنده بود بخاطریکه او قدرت بالای مرگ خود را داشت. زنها که فرشته های خدا را دیده بودند دوباره به شهر جائیکه شاگردان عیسی جمع شده بودند، رفتند. شاگردان عیسی به همان غار رفتند و دیدند که عیسی برخاسته بود.

بعداٌ عیسی به شاگردان خود را ظاهر نمود و آنها را تعلیم داد. او با آنها غذاء خورد. زیادتر از پنجصد (500) نفر دیدند که عیسی زنده شده بود و از مرگ سه روز بعد برخاسته بود. عیسی به یاد آنها آورد که آنها بروند و به مردم جهان بگویند راجع به وعده خدا که او با ابراهیم نموده بود.

یک روز، عیسی شاگردان، خود را ترک نموده و به آسمان بازگشت نمود. شاگردان عیسی راجع به عیسی به تمام جهان گفتند و انتشار دادند و همچنان به آنها گفتند که خدا را جلال دهید.

k.bmp21# عیسی انتظار دارد

عیسی تا هنوز زنده بوده و مردم میتوانند از طریق او خدا را جلال دهند.

        مانند آدم و حوا، قائین و هابیل، ما نیز گناهکار هستیم.

        طوریکه ما در قصه های نوح و سدوم و عموره، خدا از گناه نفرت دارد. او گناهکاران را جزاء میدهد.

        طوریکه ما در قصه های آدم و حوا، قائین، نوح، موسی و عیسی، خدا رحیم است بالای کسانیکه او آنها را دوست دارد.

        مدت ها پیش خدا به ابراهیم وعدهء داد که تمام مردم جهان از طریق یکی از اولاده های ابراهیم خدا را حمد و تسبیح خواهند گفت، این اولاده های ابراهیم مردم خدا خواهند شد.

        خدا میدانست که تمام مردم گناهکار هستند و نمیتوانستند خدا را حمد و تسبیح کنند.

        خدا یک نجات دهنده به این جهان فرستاد تا تمام مردم جهان را از گناه شان نجات دهد.

        آن نجات دهنده عیسی است.

        مدت ها قبل، عیسی تولد شد. پیغمبران زیاد گفتند که او میآید و جان خود را برای بسیاری مردم قربان میکند.

        عیسی آمد. او قدرت بر طبیعت داشت. او قدرت بر شیطان داشت. او قدرت بر مرگ داشت. او مردم را دوست داشت. او قدرت بر بیماری ها داشت. او از قدرت و محبت پُر بود.

        مردم زیاد از عیسی میترسیدند. آنها در دین و رسم خویش خوش بودند. آنها خوش داشتند که بالای مردم دیگر قدرت داشته و این را از دین و مذهب خویش دریافت نموده بودند. آنها از چیز های نو میترسیدند.

        آنها عیسی را ناراحت نموده دستگیر نمودند و او را کشتند. عیسی میفهمید که این همه واقع خواهد شد. او این همه وقایع را پیش بینی کرده بود اما او به شاگردان خود گفت که او قدرت بر مرگ خویش را دارد.

        عیسی اینرا ثابت نمود و سه روز بعداز مرگ برخاست.

        عیسی زنده است. او اول و آخر است. او گفت:" من راه، راستی و زندگی هستم. هیچکس نزد پدر نخواهد آمد جزء بوسیله من."

        کتاب مقدس میفرماید:" ما بدون ایمان نمیتوانیم خدا را خوشنود سازیم." عیسی گفت:" هر که به من ایمان داشته باشد، خدا به او قدرت میدهد که فرزند او شود."

        فعلاٌ، آیا شما به عیسی ایمان نخواهید داشت؟ او انتظار شما را دارد تا که شما زندگی تانرا به او بدهید. او انتظار شما را دارد که شما از گناه دور شوید. شما به میل خود نمیتوانید اینکار را کنید. اما او از شما یک شخص جدید میسازد.

        بعداٌ شما میتوانید خدا را بزرگ بخوانید.

        او انتظار شما، هر مرد، زن، بچهء، دختر و نوجوانان را داشته تا او را پیروی کنند.

22# دوستان عزیز dear friends

بعداز خواندن قصه عیسی، شما میتوانید از خود چنین سوالهای داشته باشید:" یک مسیحی کیست؟ چطور من میدانم که نجات یافته ام؟ چه به من اتفاق خواهد افتاد اگر من مسیح را دریافت نکنم؟ آیا این درست است که من صرف ایمان بیاورم و همه چیز ایمان است؟

بدانید که خدا شما را خلق نمود و شما را نگاه میدارد. بدون او شما هیچ خواهید بود. بپذیرید که شما یک گناهکار هستید. نتائیج گناه شما مرگ فزیکی و روحانی است زیرا غضب خدا بر شما است. به گناهانتان نزد خدا اعتراف نموده و به مسیح ایمان بیاورید که او بخاطر شما به صلیب رفت، و تقصیر شما را بدوش خود گرفته قضاوت خدا را به جای شما تحمل نمود. این به آن معنی است که خدا گناهان شما را بخشیده و شما بنظر خدا عادل شمرده شده اید. ایمان داشته باشید که مسیح از مرگ برخاسته است، بر مرگ و گناه پیروز شد و نزد خدای پدر صعود نموده و در بهشت مثل خداوند سلطنت میکند. این به آن معنی است که عیسی امروز زنده بوده و شما را کمک میکند تا شما یک زندگی جدید داشته که خدا را خوش سازید.

آیا شما میخواهید که عیسی مسیح را به حیث نجات دهنده گناهانتان و خداوند زندگی تان قبول کنید؟ اگر چنین است، لطفاٌ پس این دعا را کنید:

" ای خدا، من میدانم من گناهکار بودم. من از تو شکرگذار هستم که خداوند عیسی مسیح را بخاطر گناهان و مجرمیت من فرستادی. شکرگذار هستم بخاطر برخاستن او از مرگ و قدرت بر زندگی من به او دادی. من او را به نجات دهنده و خداوند خود قبول دارم. من تحفه رایگان زندگی ابدی که در مسیح است قبول مینمائم. من از زندگی گناه آلود خود به خدمت تو، خالق و نجات دهنده من بر خواهم گشت."

اعتماد کنید که شما در زندگی تان مسیح را دارید، و توسط روح القدس مهر شده اید و بنام خدا نیز شما مهر شده اید. مراحل دیگر نیز هستند که شما را در شناختن خدا و توکل کردن به او در تمام زندگی تان کمک خواهد نمود. اولاٌ، اعتراف نمودن مسیح بطور آشکار نزد دیگران. دوم، شهادت دادن تبدیلی زندگی تان نزد دیگران. سوم، وقف کردن جان خود بخاطر خوشنودی خدا توسط اطاعت کردن و توکل داشتن به او با هر جزئیات زندگی تان. اگر شما تصمیم گرفته اید که عیسی را امروز پیروی کنید، لطفاٌ تکمه BOXرا فشار داده ما را اجازه دهید تا بدانیم. پس ما میتوانیم خوشی کنیم و خدای آسمانی را بخاطر این تصمیم مهم شما شکر کنیم. BOX